...
خدایا عاشقان را غم فزون کن
دل بی تابشان دریای خون کن
نصیب هرکسی را عقل کردی
بکن، سهم دل مارا جنون کن
----------------------------
بسمه الله العلی الاعلی
از دست کارهای خودم سیر میشوم
دارم اسیر و زار و زمین گیر میشوم
از بس کسی نیامد و یارم نشد ببین
داری نگاه میکنی و پیر میشوم
ارباب من برای اینکه نمانم بدون تو
برزلف پر ز خاک تو زنجیر میشوم
آنقدر دور شمع غمت پرسه میزنم
اصلاً برای حفظ تو شمشیر میشوم
جانم فدای زلف پر از خون و خاک تو
مست توام اگرچه که تکفیر میشوم
هرکس که نوکر تو شود شاه میشود
مسکینم و بدون تو تحقیر میشوم
شاید قسم خوردم که دیگه اینجا جز شعرهای خودم رو نگذارم ولی مگه میذارن
دیروز رفتیم انقلاب آخه منقلب بودم خوش نبودم حالم خوش نبود
محمود هم روز عاشورایی کشت مارو هم با روضه و بیشتر با حرف از بی حرمتی ها
همه اش فکر میکنم باید یکی را بکشم ولی پیدایش نمیکنم
دلم گرفتار و گرفته و گیر است
دلم حالش بد شده است
شاید خیلی وقت نیست خودم رو بالاخره از لابلای بچه گی و نوجوانی و جوانی بیرون کشیدم و دارم میزنم توی سرش تا پیرش کنم
ولی باز حالم بد شده
هنوز نتونستم مثل پیرها مثل آقای پیرم که البته پیرش کردند پیر بشوم
هنوز به دنیا دلخوشم و از نا خوشی هاش دل ناخوش
خدا باید آزاد تر از این میشدم
خدایا احمقیت این سیاسیون دارد کار دستم میدهد دارم میروم توی خودم دارم گوشه گیر میشوم از بس که این آقا شده برای ما علی علیه السلام شماره دو
آخه سید به قول اون یار آخه فرمانده معلوم هست داری چیکار میکنی
آی آقا یا این دل شکسته مارا صبور کن
یا لا اقل به خاطر زینب ظهور کن
هی میگه برگردید برگردید هی بغل وا میکنه هی یه چشم نمیگردونه تا شیردون همشون رو در بیاریم...
صبر درست رفتار و رأفت هم درست ولی پس ما چی
نفس یه جور زمین میزنه عشق یه جور زمین میزنه یار یه جور زمین میزنه مهربونی تو یه جور زمین میزنه کسی هم نیست محض خاطر خدا بیاد بالا سرمون یه لبخندی چیزی بزنه بعد بگه علی علی پاشو بابا...
شدیم هم حکایت اون تشنه
اون تشنه
تشنه
سپر رو پر از آب میکنن میارن میرزن رو خاک
تا حالا ریختن آب روی رملای فکه رو دیدی و شنیدی
آره آخه یه صدای با مفهومی داره
انگار که خاک میگه آخشش
شمارو به حسین دعا کنید
همه این دردا یه طرف نفس نفس نفس
دعا کنید زیر بار این نفس اماره به حق صاحب نفس مطمئنه کمر راست کنم
حق حق
گره ای کاش که از کار دلم وا بشود
کاش با یک نگهت حل دو معما بشود
کاش الهام شود بر دل بی طاقت من
یا که حرف تو ز چشمان تو معنا بشود
من که حیران نظرهای تو هستم هر دم
نکند دل به ره عشق تو رسوا بشود
دل من آب شد ازدست نگاهت بس کن
چقدر با نگهت معرکه برپا بشود
تا نگاهت به نگاه دلم من می بافی
درّ و الماس از این چشم هویدا بشود
حضرت عشق نگاهت نکش از رو دلم
بگذار این دل بشکسته کمی وا بشود
زینت دوش ابالفضل که رفتی بر نی
از می ناب حسینی زده ای پی درپی
چون که دیدی پدرت نه که امامت بی کس
تکیه بر نیزه زده بسته شدت راه نفس
دست و پایی زدی از مهد برون افتادی
این نشان داد که در راه وفا استادی
گریه ها کردی و بر صورت خود چنگ زدی
بر دل شیشه مادر ز عطش سنگ زدی
اشک مردانه تو خشک شد از بی آبی
عمه دانست فقط از چه چنین بی تابی
عمه فهمید که خون در رگ تو می جوشد
این علی نیز قبایی علوی می پوشد
در حرم بس که به فریاد رجز میخواندی
خود به خود دست شغالان به عقب می راندی
علی اصغری و باطن اکبر داری
هیچ کس هیچ ندانست چه در سر داری
همه گفتند گل از داغ عطش پرپرشد
مادرت از ترک روی لبت مضطر شد
با دو دستت چقدر خوب مقدر کردی
که به همراه پدر سوی عدو برگردی
تا که زخمی ز تن پاک پدر کم بشود
فرصتی ناب برای تو فراهم بشود
هم خودت را برسانی به شهیدان حسین
هم کنی دفع سه شعبه ز تن و جان حسین