خفته بودم تا که بیدارم کنی

مست گشتم تا تو هشیارم کنی

گر سلامت زندگانی کرده ام

علتش این بود: بیمارم کنی

پیش من هستی و من در پیش تو

پس چرا مشغول هر کارم کنی

کاش می دانستم این بازیچه چیست

گاه دلخوش گاه افگارم کنی

تو مرا مولی الموالی من حقیر

من گدای تو، تو تیمارم کنی

یارب ای پرودگار پنج تن

کاش پیش از آنکه احضارم کنی

حبلی از ایمان به دستانم دهی

بر کلاف حق گرفتارم کنی

اهل باطل جمله اهل دوزخند

کاش اهل کوی دلدارم کنی

کوی میر المومنین شاه نجف

معتکف در بین ابرارم کنی

در میان جمله عشاق علی

تو مرا مست علمدارم کنی

او مرا استاد باشد من مرید

تا که از عشاق و احرارم کنی

با دو دستان علمدار حسین

در سپاه عشق سردارم کنی

در کنار مهدی صاحب زمان

همچو حیدر شیر کرارم کنی

بار الها بنده ای شرمنده ام

وای از آن دم که ناچارم کنی

چاره ساز هر چه بیچاره چون من

الغیاث، الغوث اذکارم کنی

تا که ره یابم به درگاهت خدا

تا که محرم بین دربارم کنی

چشم امیدم به سوی کربلاست

کاش او را نان و افطارم کنی

کاش میشد آب و نان ما حسین

از غم عشقش چنان زارم کنی!

بوی او گیرد وجود و هستیم

عشق ناچیزم که بسیارم کنی

((من همیشه صدر حاجاتم تویی

یا حسین باب مناجاتم تویی))