دلم تنگ غبار حرمین است، دلم تنگ حسین است، دلم خواست گلایه کند از رسم بد دهر و از مردم این شهر ولی نه چه بگویم به که گویم چه کسی حرف مرا میشنود جز خود من نه خود من هم دگر از این همه حرافی خود خسته ام و بسته به یک تخته بشکسته ام و نیست امیدم به نجاتی، نه به ماه رمضان نه عرفاتی، نه محرم نه صفر وای که این راه چه دور است و خداوند صبور است و هنوزم که هنوز است در این جاده عصیان عبور است و مرور است و این راه چه دور است....

چرا نفس مرا بسته به زنجیر؟ مرا کرده چنین پیر و زمینگیر، غروب است سر صبح و طلوع است سرشب شده وارونه همه عالم و هم در هم و آشفته شده بیشتر از پیش؟ خدایا نگرانم نگرانم!!! نگرانم که نمانم نگرانم نتوانم نگرانم نشود تا که دوباره بروم سوی خرابات شوم محرم میقات کنم طی مقامات و خداوند شوم باز.... چرا شد دل من تنگ؟ من سنگ من خاصر صد رنگ و ای وای از این زنگ که فرسنگ به فرسنگ شود فاصله نزدیک شود فاصله نزدیک...

خودم خسته شدم از شب و روزم که شده آتش و افتاده به جان تا که بسوزم !!!! بفروزم؟؟!! بفروزم چه شود؟ راه کسی تیره و تار است؟ کسی مست و خمار است؟ خودم مست و خمارم خودم باخته این همه بازی قمارم از این پس به سرم کاش کسی را بگمارم که مرا حصن حصین باشد و دین باشد و راهم بشود زآتش خود روشن و جان گلشن و احساس غریبی نکنم باز....

گمانم که دوباره کمی از زخم دلم باز شده غصه ای آغاز شده راه حرم باز شده؟ آه ولی فایده اش چیست؟ که حس نیست ... که حس نیست که حتی بروم کرب و بلا و بروم بر سر قبر شهدا و بروم هیئت سرشار ریا و بروم مشهد و پا بوس رضا و بکنم باز دعا و بشوم باز گدا و بکنم گردن خود کج بشوم هی کج و معوج که چه آخر؟ به کجا باز چنین آه شتابان تو خودت باش که او آگه هر راز نهان است برایت نگران است برایت نگران است... 

نکند باز گنهکار شوم، زار شوم باز گرفتار شوم ضامن آهو مددی کن پر و بالی بگشایم غبار غم غربت ز دل غمزده خود بزدایم بنگر پادشه من که گدایم نکنم گردن خود کج که تو آگاه به هر راز نهانی تو برایم نگرانی که دلم را به بر هرکس و نا کس نگشایم که شدم منتصب قافله عشق شدم بسته به آن سلسله عشق شده آبرویم آبروی عشق...مسیرم بشود کاش سوی عشق....

خدایا مددم کن که قدمهام شود در ره حق محکم و مبهم نشود درنظرم حق و به هرجا نگرم حق نگرم پا نگذارم نه به باطل که ره غیر نه به مسجد نه به میخانه نه در دیر همیشه قدمم ثابت در راه توباشد و اعمال شب و روز دلم جمله دل آگاه تو باشد و تو لبخند زنی جای غضب نه که عدالت ... بفدایت به فدای تو و آن قلب رئوفی که درون دل سلطان خراسان بنهادی، بفدای تو آن آیینه هیبت تو حضرت حیدر بفدای تو و آن مایه فخرت به فلک حضرت مادر بفدای تو پیغمبر خاتم بفدای تو حلم حسنت جود جوادت بفدای تو و لبهای حسین نور هدایت که بود کشتی او اسرع و اوسع بفدای علم علم امام ششم و پنجم تو باقر و صادق که شدم لایق و شد مذهب من جعفری الحمد خدا را که نوا داد گدا را به چه ؟ با نور ابوحمزه سجاد و زبورش و به آن باب حوائج که بود موسی جعفر و آن هادی دین کز عسل کام وی این شهد زیارت که شده حامعه نامش شده انشا و به بابای امیرم حسن العسگری آن ماه که افتاده به گردش سپه و لشگری از ابر نظامی که چه؟ آری نگذارند طلوعی دگر آغاز شود... پنجره ای باز شود...نغمه آزادی انسان ز قفس ساز شود.... شکر ولی امر خدا کن فیکون است و هرکس نکند طاعت او خوار و زبون است...و لی آه دلم لخته خون است سرم داغ جنون است که داغ همه ما شده یک چیز و آن ماتم نووووووووووون است!!!!!!

کسی فکر گل فاطمه باشد به خدا ماه غریب است بدانید که آن صبح قریب است بدانید که این عالم خاکی پر از رنگ و فریب است بدانید که این حال عجیب است کسی مثل من تیره و صد رنگ دلش تنگ حبیب است و این حال عجیب است و با خویش بگویم چقدر یار نجیب است که اینقدر دروغ ار خودمان ساخته و در رهش انداخته باشیم ولی باز هم آن یوسف در چاه و آن شاهد آگاه برای من و تو باز همیشه نگران است......

همیشه نگران است....