گاه گاهی دلم از عشق شما در شرر است
گاه گاهی سرم از عشق پر از شور و شر است
هر زمان شاعر در باری ات ای شاه شوم
دست و دامان و دهانم همگی پر گوهر است
من ابالفضلی ام ای عالمیان گوش کنید
طفل در راهم و او نیز مرا راهبر است
یا اباالفضل مرا می برد از فرش به عرش
این چه ذکری است خدایا که چنین معتبر است؟
چند روزیست که همسایه شدم با خورشید
حاصلش جوشش صد چشمه عسل شعر تر است
یا ابالفضل دلم تنگ محبت شده بود
فکر کردم که غلام چو منی بی ثمر است
هوش و گوشم همه از عرض سما میشنود
خوشبحالش شده هرکس که غلام قمر است
خوشبحالش که دلش پر شده از عشق حسین
نوش جانش اگر از مهر، دلش شعله ور است
ای به قربان تو که از غم جانفرسایت
دست من بر سر و دستان حسین بر کمر است
دوست دارم همه عمرم بشود صرف شما
گرچه بیمار تو بسیار در این دور و بر است
دست من نیست که اینگونه گرفتار شدم
او خودش ناجی این رو سیه در به در است
عمر با ارزش و بی قیمت اگر صرف شود
در ره عشق اباالفضل خدایی هنر است
اوست فانی شده در پنج امام معصوم
به دو تن عم و دوتن أخ و یکی را پسر است
عجبم نیست از این رفعت و جاه و جبروت
زان که ضرغام پیمبر علی او را پدر است
ای کریم ابن کریم ای گل لب تشنه من
ساقی تشنه لبی کز همگان تشنه تر است
جان نا قابل من، مهر دو چشمان شما
مس و اکسیر مرکب شده، ترکیب زر است
این که از غصه تان آب دو چشمم جاریست
آتشی کنج دل و جوشش خون جگر است
گله دارم ز مه و مهر و دلم خون، اما
منم آن خسته که در خواستنت مستمر است
هر طرف راه کنم کج سر و کارم با توست
بفدای تو و عشقت که چنین پر اثر است
من از این عشق دلی سیر ندارم ای یار
سهم این دل ز می عشق شما بیشتر است
ما ز دستان شما تا به ولایت رفتیم
شیعه هموراه به اولاد علی مفتخر است
اهدنا العشق و بصیرت که حسینی باشم
اهدنا النور که این جاده سراسر خطر است
خضر من موسی من عیسی من، آقا جان
یا ابالفضل نگاهی که زمان نظر است
یاد آنهایی که در دریای خون
در میان موج تکلیف و جنون
سینه ها خالی ز غیر از کردگار
ذکرشان انا الیه الراجعون...
بوی بهاران وزد از نفس اصغرش
باغ بهاری شده آینه اکبرش
سرو گلستان عشق حضرت عباس او
یاس گلی بافته، دور سر دخترش
زینب کبری او جاری جوشان عشق
سیر شود تشنه کام از کرم خواهرش
ما و خزان و بهار خاک در فاطمه
هر دو جهان خلق شد با نظر مادرش
احسن احوال ما نیست بغیر از حسین
جان هزاران چو من باد فدای سرش
دلتنگ توئم هنوز هم ادرکنی
من لنگ توئم هنوز هم ادرکنی
با این روشی که پیش رو دارم من
در جنگ توئم هنوز هم ادرکنی
هفتادو دو تن شدند زینت به حسین
من ننگ توئم هنوز هم ادرکنی
...
مست گشتم تا تو هشیارم کنی
گر سلامت زندگانی کرده ام
علتش این بود: بیمارم کنی
پیش من هستی و من در پیش تو
پس چرا مشغول هر کارم کنی
کاش می دانستم این بازیچه چیست
گاه دلخوش گاه افگارم کنی
تو مرا مولی الموالی من حقیر
من گدای تو، تو تیمارم کنی
یارب ای پرودگار پنج تن
کاش پیش از آنکه احضارم کنی
حبلی از ایمان به دستانم دهی
بر کلاف حق گرفتارم کنی
اهل باطل جمله اهل دوزخند
کاش اهل کوی دلدارم کنی
کوی میر المومنین شاه نجف
معتکف در بین ابرارم کنی
در میان جمله عشاق علی
تو مرا مست علمدارم کنی
او مرا استاد باشد من مرید
تا که از عشاق و احرارم کنی
با دو دستان علمدار حسین
در سپاه عشق سردارم کنی
در کنار مهدی صاحب زمان
همچو حیدر شیر کرارم کنی
بار الها بنده ای شرمنده ام
وای از آن دم که ناچارم کنی
چاره ساز هر چه بیچاره چون من
الغیاث، الغوث اذکارم کنی
تا که ره یابم به درگاهت خدا
تا که محرم بین دربارم کنی
چشم امیدم به سوی کربلاست
کاش او را نان و افطارم کنی
کاش میشد آب و نان ما حسین
از غم عشقش چنان زارم کنی!
بوی او گیرد وجود و هستیم
عشق ناچیزم که بسیارم کنی
((من همیشه صدر حاجاتم تویی
یا حسین باب مناجاتم تویی))


